
موضوع «144.خاطرات دکتر زندی...» در روزهای اخیر مورد توجه قرار گرفته است. در این گزارش، جدیدترین اطلاعات و جزئیات منتشر شده را بررسی میکنیم. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. امشب يه آقايِ جا اُفتاده اي اومد داخلِ مطب، سلام كرد و نشست كنارِ دستم ، گفتم: بفرمائيد مشكلتون چيه؟گفت: بيابان را سراسر مه گرفته است.... بي اختيار گفتم: چِراغِ قِريه پنهانستگفت: موجي گَرم در خونِ بيابان است....
ادامه مطلب
امشب يه آقايِ جا اُفتاده اي اومد داخلِ مطب، سلام كرد و نشست كنارِ دستم ، گفتم: بفرمائيد مشكلتون چيه؟ گفت: بيابان را سراسر مه گرفته است....بي اختيار گفتم: چِراغِ قِريه پنهانستگفت: موجي گَرم در خونِ بيابان است....گُفتم: نيما... گفت: نخير شاملو... نشوندِمش پُشتِ دستگاه و معاينه اش كردم.... يعني تا حالا هيشكي دنيا را از پُشتِ آبِ مرواريد يا كاتاراكت به اين قشنگي واسه ام توصيف نكرده بود...❤️ خنديدم و...
ادامه مطلب